تبليغاتX
آتش عشق

آتش عشق

نقاب

     

دنیا دنیای بزرگیه با هزاران رنگ وقتی میبینی که چندین ساله که فقط داری از یک رنگ استفاده می کنی خودت از دست خودت خسته ی خسته میشی .  وقتی به خودت اجازه نمی دی که ازادانه فکر کنی و همش غرور و قیافه حالم بهم می خوره یه کم غیر متعارف بودن بد نیست یه کم جای خودت باشی بد نیست نه این که به خاطر دیگران نقش بازی کنی همونی باشی که واقعا هستی با همون اعتقادات...بی خیال نقابهای رنگارنگ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 10:59  توسط الهه  | 

حس گیجی حسه غریبی ...باید یه جای در دنیا روی دیوار یکی از خونها اینو بنویسی کی گفته این غلط و و اون درست.چرا خودت کاری انجام نمی دی ؟چرا حرف مردم؟چرا خودت نه؟

همهش سواله؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:32  توسط الهه  | 

ســـــــــــــــال خاص

نمی دونم چی باید بگم ؟ چی می تونم بگم؟ همه چیز خاص شده ! گفتم که امسال ساله خاصیه ! خدا خاص شده ! اسمون خاص شده! اینو می تونی از اون بارونی که رو سرت میباره بفهمی! حتی اقوام و خویشاوندان هم پناه برخدا که امسال نسبت به سال قبل خاص تر شدن!!! فقط باید بخندی و رد بشی اما خب تظاهر هم کار درستی نیست؟ باید یه جوری ناراحتیهایی رو که نسبت به اطرافیان داری بیان کنی. بابا جون چقدر فریاد بزنم بسه دیگه تا کی میخواید این کدورتها رو تو دلتون نگه دارید؟ قشنگ بشنید کنار هم و از ناراحتیهایی که برای هم درست کردید حرف بزنید اما کی به این حرفها توجه میکنه.پس فقط باید بخندیو رد بشی........
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:32  توسط الهه  | 

تو زندگیت تا حالا چند بار شده که خودت رو سرزنش کنی؟ ادما خیلی زود عوض میشن! اما حس کردم هنوز اون عوض نشده! دیشب با خودم خیلی حرف زدم که دیگه چیزی نیست که بخوام بخاطرش بجنگم. صبح پر انرژی از خواب بیدار شدم به خودم اومدم که الهه تو هستی و خدای بالای سرت و زندگیت می خوای چی کار کنی؟ تازه به خودم اومدم .عجب دنیای عجیب و غریبیه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:56  توسط الهه  | 

خــــــــــــــــننننددددده

جالبه نه از این که بخوای هر کاری رو با لذت انجام بدی و بی خیال بقبه بشی.چرا من این قدر گیر به بقه دادم چرا؟ واقعا خنده داره

یاسی راست میگفت: من خیلی به خودم گیر میدم ...بابا بخیال چقدر گیر گیر گیر... جای خودت نفس بکش ...افرین حالا شد....یه گوش در و یه گوش دیگه دروازه..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:52  توسط الهه  | 

وجــــــــــــــــود

از چی بگم از درونم؟یه حس خاصیه یه حس خاص که دوست دارم همیشه تجربش کنم.تو دلم داره جونه میزنه خدا کنه جون بگیره و تمومه وجودمو پر کنه. میتونم دیگه با تمام وجودم نفس بکشم نفس.....یه چیزی داره منو سمت خودش میکشه دارم حسش میکنم .....یه انرژی خاص خدا جون شکرت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 19:20  توسط الهه  | 

جستجوگر

گفت:از چی؟از عشق.عجیب بود واقعا ....منطقی بود....غمگینه خب بعضی موقعها غم و غصه میاد و یه سری بهت میزنه.......راست میگفت:جستجوگر..دلم گیر دنیای پر هیاهو شده خیلی دوست دارم ازش جدا بشم اما بعد ترس و استرس تمام وجودم رو پر میکه......جستجوگر.......تجربه کردش لذت بخشه اما.....ترس و ترس و ترس....ترس احمقانه ای که خودم درستش کردم

راست میگفت: جستجوگر........

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:5  توسط الهه  | 

چرا این قدر جزئی نگر شدم سر کلاس نشته بویدم یکی از بجه ها یه چیزی گفت ناراحت شدم .نمی خوام این قدر حساس باشم جدیدا خیلی حساس شدم به جزییات خیلی توجه می کنم.یه کم از این فشارها کم بشه همه چیز درست میشه همه چیز.

در واقع مشکل از خودمه چند مدته که این جوری شدم.چرا نباید یه کمی ازاد باشم و به چیزهای خوب کنم چرا نباید برای خودم زندگی کنم و هزاران چرای دیگه.......

دنیا دنیای خودت بقیه رو بی خیال .....کارات رو با لذت انجام بده.سر توی کلاه خودت باشه در ضمن این جوری هم فکر نکن طرز فکرت هم مشکل داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:2  توسط الهه  | 

چـــــــــــــــــــــــــــــــرا...؟ نمـــــــــــــــیدونم

چقدر بد بخوای احساسی رو تجربه کنی که هیچ وقت اون رو تجربه نکردی نرگس راست میگفت ما ایرانی ها بیشتر شکستمون برای اینه که فقط برای نمره درس می خونیم .کاش همه چیز همون طوری بود که خودت می خوای.خب نمیشه؟ کاش میشد این طرز فکر احمقانه رو از خودم دور کنم کاش میشد ! نمی دونم توی دوران دبیرستان این احساس رو نداشتم می خوندم و امتحان میدادم حال با هر نمره ای که بود.در واقع دوران دبیرستان رو خیلی خوش بودم و توی قید و بند این حرفها نبودم و بیشتر یادگیری برام مهم بود اما حالا همش به این فکر می کنم دوستام چه نمره ای میگیرن و من از همشون بدتر میشم. دارم برای این که استادم منو تایید کنه درس میخونم و ابروداری میکنم . خاک بر سر من....دوست دارم اون شاگرد اوله باشم .همش خودم رو با دیگران مقایسه می کنم میدونم اصلا خوب نیست اما به گوشم فرو نمیره؟

مقایسه ی خودت با بقیه!!! اه اه خیلی اذیتم می کنه وقتی بهش فکر می کنم .خب به من چه من دارم برای خودم زندگی می کنم .کاش به همین راحتی که دارم می نویسم به همین راحتی هم عمل می کردم.دوست دارم خودم باشم دوست دارم فقط هدفم یادگیری باشه نه نمره.در واقع با گرفتن نمرهی نه چندان جالب ناراحت نشم بلکه خوشحال بشم چون که تونستم غلط هام رو پیدا کنم و دیگه تکرارش نکنم دوست دارم تمام این حالات رو با تموم وجودم حس کنم.....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:43  توسط الهه  | 

خــــــــــــــــــــــــــــــــوب بود....

امروز روز خیلی خوبی بود.با بچه ها رفتیم دانشگاه و درس خوندیم و بعدش یکی از دوستام اومد و منو عضو گروه نمایش کرد راستش قرار شب یلدا توی دانشگاه تئاتر ادبی اجرا کنبم و بعدش هم منو عضو گروه ادبی میکنن.

اما باید یادم باشه با این اوضاع و احوالی که دارم نمی تمونم به اون چیزی که بخوام برسم باید بیشتر از اینها تلاش کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:50  توسط الهه  | 

وقتی استاد برگه ها رو داد نمی دونم یه حال عجیبی داشتم بدنم داغ شده بود عجب نمره ی قشنگی گرفتم درواقع  یه جورایی احساس ناامیدی کردم

اما بعد به خودم اومدم یادم به حرف ناپلئون افتاد که میگه : این قدر شکست خوردم تا اخر موفقم شدم و به موفقیت رسیدم .بعد به خودم گفتم نباید با این شکست احساس ناراحتی کنم و جا بزنم و دیگه دست از فعالیتم بکشم

یادم میاد استادم بهم میگفت الهه اگر نمره ی خوبی گرفتی نباید خوشحال باشی بلکه باید ناراحت باشی ......واقعا راست می گفت.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:28  توسط الهه  | 

فرستاده

امروز توی کتابخونه ی دانشگاه داشتم درس میخوندم با یه نفر که رشته ی خودش هم  زبان ادبیات انگلیسی بود اشنا شدم البته دانشجوی دانشگاه سراسری تهران بودکه برای یه سری انجام کار به شیراز  اومده بود  .

حرفاش خیلی به دلم نشست چقدر منو راهنمایی کرد که باید چیکار کنم بهم گفت :همیشه چند پله بالا تر از بقیه باش. وای این قدر از این جور ادما خوشم میاد درس خون و باسواد.

می دونید تاثیر عمیقی روت میذارن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 16:10  توسط الهه  | 

تا حالا شده ...؟؟!

تا حالا شده يه تصميم درست و حسابي براي زندگيت بگيري و واقعا بهش عمل كني ؟؟؟ نه اين كه مثل ادمهاي نادون فقط توي خيالاتت يه زندگي عالي رو بسازي اما توي عمل صفر باشي .
در واقع خودت رو بارو داشته باشي كه مي توني همه چيز بستگي به خودت داره كه بخواي زندگيت رو چه جوري بسازي با چه ديدگاهي و طرز فكري .
اگه واقعا ادم بتونه اين جوري از زندگش لذت ببره پس چرا از همين الان دست به كار نشيم با خودمون صادق باشيم نه براي گذشته و نه براي اينده زندگي كنيم.
من خودم رو بعضي موقعها خيلي دست كم ميگيرم همش توي خيالاتم و وقتم رو از دست ميدم مي خوام با خودم جدي باشم . از زندگيم لذت ببرم پس از همين الان شروع مي كنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 18:26  توسط الهه  | 

 

باید یه چیزهایی رو تغییر داد و حذف کردن مثل همین عکس چقدر  راحت داره گل رو پر پر میکنه کاش میشد به همین راحتی هم یه چیزهایی رو تغییر داد اما باز هم بستگی به دیدگاه خودت نسبت به زندگی داره ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:6  توسط الهه  | 

زندگی قشنگه مگه نه؟؟

زندگی یعنی یک آغاز ، یعنی رسیدن ، یعنی نهایت .

من بر این باورم زندگی یعنی تمام آنچه که هست، پس باید که باشد.

لحظه ها همه سر در گم حوادثند و حوادث همه در بند  لحظه ها.

در پس کوچه های زندگی، باید که به دنبال حوادث رفت و آنها را به دست آورد.

عشق و بودن را ، نفرت و حسرت و سکوت را ، آنچه برشمردم همه را می توان در پس کوچه های زندگی جستجو کرد. می توان با یک نگاه آغاز کرد ، به یک بهانه دل سپرد ، از یک لبخند گفت ، تا خود غزل ، ترانه سرود و در نهایت زندگی گم شد.

در پس کوچه های زندگی می توان صداقت را به تجربه نشست ، رفاقت را آزمود و هدایت را به چشم دید.

زندگی ، قصۀ تکرار نیست ، قصۀ رسیدن نیست ، قصه سرودن نیست ، قصۀ بودن نیست ، زندگی قصه نیست، یک واقعیت پرمعناست، چیزی مثل اولین گریه کودکی تازه متولد شده، مثل تلافی عقل و احساس ، مثل گل آفتابگردان. باید به آن رسید و حتی از آن عبور کرد.  

زندگی یعنی بازی ، بازی که انسانها بازیگرانش هستند و چه خوب است که بتوانیم از پس نقشمان به خوبی برآییم.

زندگی یعنی فراز و نشیب ، یعنی باور کنیم که در پس هر فرازی نشیبی هم برای زندگی وجود دارد.  

زندگی گذر عمر دقایق و کم شدن عمر ماست. زندگی پیش میرود آنگونه که باید پیش برود و ما می توانیم کاری کنیم که به بهترین نحو و یا حتی بدترین روش زندگی خود را پیش ببریم. 

زندگی یعنی دفتری از خاطرات خوب و بد، با شادیها و غمها ، با دوستی ها و دشمنی ها . 

ما زنده ایم زندگی می کنیم و برای پیش بردن زندگی تمام فراز و نشیب هایش را هم تحمل می کنیم. 

بیایید با هم به زندگی لبخند بزنیم و در برابر شادی هایش شکر گذار باشیم و در برابر غم هایش صبر پیشه کنیم. 

بیایید با هم به زندگی لبخند بزنیم و همه با هم یک صدا بگوییم : 

 

سلام زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:40  توسط الهه  | 

بودن یا نبودن

 

 

بحث بر سر همینه . بودن یا نبودن؟؟؟ چه حس احمقانه ای  بخوای بری یا بمونی ؟

چه قدر خنده داره که ما ادما بخوایم طرز فکری رو که خودمون ایجاد کردیم با سختی فراموش کنیم .

به نظر شما سخته ؟ واقعا خنده داره.

چقدر احمقم من که نصف عمرم رو توی این اشتباهات به سر می بردم  حالا بازهم ؟؟؟؟؟؟

باز هم خنده داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:7  توسط الهه  | 

 

چرا من باید این جوری فکر کنم چرا نباید برای خودم پاداشی رو در نظر نگیرم؟؟؟؟؟

یه کم شور و هیجان و انرژی همه چیز رو درست می کنه فقط خودت باید این حس رو ایجاد کنی

برای خودت تفریح و هیجانو و ...... قرار بده با شور و علاقه برو .

بخند.شاد یاش .فکر زیادیش رو نکن. با دید تخصصی نگاش کن هیچ وقت ازش دل نکن ودر واقعه برو حالشو ببر

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:30  توسط الهه  | 

زندگی عمیق

                       

وقتی به زندگیت با دقت نگاه میکنی می بینی  چقدر کار داری که باید انجامش بدی!!!

مطالبه زیاد . کتابهای مختلف .چقدر باید اطلاعات عمومیت توپ باشه بعد میبینی که چقدر عقبی!!

مثل من که الان اومدم کافی نت و دارم در مورد  :

times square . piccadilly circus تحقیق میکنم .

ولی در کل خیلی شیرینه خیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:4  توسط الهه  | 

تــــــــــــــــــــــــولدت مبارک Honey

این کوچولوی شیطون دختر عمه ی گل خودمه البته هنوز به دنیا نیومده دکترا میگن ۲ روز دیگه(۳۰ شهریور) به دنیا میاد.

It’s a nice feeling when you know that someone likes you  

Someone thinks about you 

Some one needs you. but it feels 
 

       much better when you know that someone never ever forgets your birthday.HAPPY BIRTHDAY

تولدت مبارک عزیزم 

 

از طرف دیگه هم خیلی خوشحالم که مامانم با عمه صحبت کرد و کدورتها از بین رفت انشالله بقیه ی مسائل هم به خوبی و خوشی حل بشه


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط الهه  | 

قشنگه نه؟؟؟

                   از این عکس خیلی خوشم میاد به خاطر همین زدمش تو وب:

 

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط الهه  | 

زندگی

امروز دنیا رو دیدم  اما این بار با یه دیدگاه جدید

درسته با یه دیدگاه جدید بعد از این همه مدت به اطرافم به دقت نگاه کردم قبلا این قدر فکرم مشغول بود که به هیچ چیز توجه نمی کردم توی یه دنیای دیگه بودم دنیای دودلی و تردید اما خودم رو از اون دنیا بیرون کشیدم و دارم با تموم وجود به جای خودم نفس میکشم

در واقعه به خودم اومدم احساس میکنم زندگیم از این بن بست در اومده و می تونم برای زندگیم برنامه ریزی کنم اما باید حواسم باشه که خواسته ها و ارزو هام رو به هدف تبدیل کنم نه این که توی رویاهام باشم

باید کارهام رو اولویت بندی کنم تا از زندگیم لذت ببرم خدا جون شکرت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:52  توسط الهه  | 

خدایا...

خدایا، نمیخوام وقتی تو هستی آدم آدمکها شم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:0  توسط الهه  | 

نشد

 

راستش با بچه ها برنامه ریزی کردیم تا به یه مسافرت چند روزه ی شمال بریم اما نشد می دونید که ازادی که پسرها دارند ما دخترها نداریم

چه میشه کرد.....؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط الهه  | 

بوشهر

یادم یه شب با دختر عمم رفتیم کنار دریا همین جایی که عکسشو زدم. روی اون

قایق نشستیم اخی چه روزهای خوبی بود فکر کنم از بستنی فروشی امده بودیم

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:4  توسط الهه  | 

چون می گذرد خیالی نیست

یادمه تو همچین روزی سال گذشته ۲۴/۵/۸۶ تقریبا ساعت ۱۲ ظهر منو پسر عمم رفته بودیم زیر قران و داشتیم در مورد تشکل زندگی با هم حرف میزدیم اما حالا........

عجب دنیای بزرگیه چقدر ادما راحت از هم میگذرن واقعا دنیای بی وفاییه

اما باز هم خدایا شکرت......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:0  توسط الهه  | 

بارون

باران

 

خوش به حالش ما که داغ بارون به دلمون موند 

چقدر دلم هوای بارون کرده اون هم بدون چتر    

بوی اون خاکی که توی هوا می پیچه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:50  توسط الهه  | 

حصار

 

 این چه حصاری هست که با دستهای خودم دور تا دور عقلم کشیدم  دوست دارم از این حصار بیرونش بیارم

چقدر فکرهای احمقانه بعضی موقعها از کارهای خودم خندم میگره

بسپارش دست خدا و بعد کارهای خودش...راستش احساس می کنم از خدا دور شدم از کارهای خودم بدم میاد نمی دونم کدوم کار درسته و کدومش غلط؟؟؟

تا حالا تصمیم گرفتی که خودت رو تغییر بدی و دیگه مثل گذشتهات نباشی؟

وای امان از دست خودم!

ادم گند دماغی شدم

نیاز به یه تغییر درست و حسابی دارم اما به شرطی که خودم رو گول نزنم دختر با خودت صادق باش

بذار عقلت نفس بکشه می خوام فقط به خودم موج مثبت بدم ما که تو زندگی بیشتر موقعها به خودمون موج منفی میدیم حالا چرا برعکس اون عمل نکنیم از موج منفی دادن هم  که چیزی عایدمون نشد

 می دونید ادم این حرفها رو راحت به زبون میاره اما کیه که عمل کنه!! اما من سعی خودم رو می کنم 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:36  توسط الهه  | 

                   

 

راستش از این شعر خیلی خیلی خوشم امد پر معنی و پر محتوا:

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی اگهی دادم اینجا و انجا

و هر روز برای دلم مشتری امد و رفت

و هی این و ان سرسری امد و رفت

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق پر از دوده و اه هست

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه هست

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و ان دیگری گفت:

و انگار هر آجرش فقط از غم وغصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه ان وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای ان روز خدا امد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی ان در نوشتم:

ببخشید دیگر برای شما جایی نداریم

از این پس به جر او خدا کسی را نداریم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط الهه  | 

 

اخر جواب امتحانات سراسری امد پیام نور و غیر انتفاهی زبان رو مجاز شدم حالا نمی دونم  پیام نور رو انتخاب کنم ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:54  توسط الهه  | 

 

 

 

 

تا حالا فکر کردی از صبح تا شب چه قدر مجبوری خودت نبا شی .

 

 

چقدر مجبوری احساساتت رو به کسی نشون ندی.

 

 

چقدر مجبوری کارهایی رو انجام بدی که هیچ لذتی برات ندارن.

 

 

چقدر مجبوری به بقیه دروغ بگی تا خودتو قایم کنی.

 

 

چقدر مجبور شدی واسه کارایی که اصلا" برات لذتی نداشتن خودتو توی منگنه بگذاری .

 

 

چند بار خواستی گریه کنی و نکردی .

 

 

چند بار خواستی بخندی ولی نخندیدی.

 

 

چرا ماها عادت کردیم اون جور که خودمون دوست نداریم ، زندگی کنیم .

 

 

چرا مجبوریم از ترس این که بقیه تاییدمون نکنن کارایی رو بکنیم .

 

 

همه این اجبارا و باید و نبایدها نمیذارن شبا راحت بخوابیم .

 

 

میشه یک کم این فشار هارو کمتر کرد . نمیشه ؟؟

 

 

مثلا این که یاد بگیریم که احساساتمون رو نشون بدیم

 

 

 

اگه از دست کسی شکایت داشتیم به یه روش خوب به اون بفهمونیم .

 

 

اگه ازمون نظر خواستن همونی رو بگیم که باور داریم .

 

     

                  برای هیچ کس نقش بازی نکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:49  توسط الهه  |