دنیا دنیای بزرگیه با هزاران رنگ وقتی میبینی که چندین ساله که فقط داری از یک رنگ استفاده می کنی خودت از دست خودت خسته ی خسته میشی . وقتی به خودت اجازه نمی دی که ازادانه فکر کنی و همش غرور و قیافه حالم بهم می خوره یه کم غیر متعارف بودن بد نیست یه کم جای خودت باشی بد نیست نه این که به خاطر دیگران نقش بازی کنی همونی باشی که واقعا هستی با همون اعتقادات...بی خیال نقابهای رنگارنگ...
همهش سواله؟؟؟؟؟؟؟
یاسی راست میگفت: من خیلی به خودم گیر میدم ...بابا بخیال چقدر گیر گیر گیر... جای خودت نفس بکش ...افرین حالا شد....
یه گوش در و یه گوش دیگه دروازه..![]()
راست میگفت: جستجوگر........
چرا این قدر جزئی نگر شدم سر کلاس نشته بویدم یکی از بجه ها یه چیزی گفت ناراحت شدم .نمی خوام این قدر حساس باشم جدیدا خیلی حساس شدم به جزییات خیلی توجه می کنم.یه کم از این فشارها کم بشه همه چیز درست میشه همه چیز.
در واقع مشکل از خودمه چند مدته که این جوری شدم.چرا نباید یه کمی ازاد باشم و به چیزهای خوب کنم چرا نباید برای خودم زندگی کنم و هزاران چرای دیگه.......
دنیا دنیای خودت بقیه رو بی خیال .....کارات رو با لذت انجام بده.سر توی کلاه خودت باشه در ضمن این جوری هم فکر نکن طرز فکرت هم مشکل داره.

چقدر بد بخوای احساسی رو تجربه کنی که هیچ وقت اون رو تجربه نکردی نرگس راست میگفت ما ایرانی ها بیشتر شکستمون برای اینه که فقط برای نمره درس می خونیم .کاش همه چیز همون طوری بود که خودت می خوای.خب نمیشه؟ کاش میشد این طرز فکر احمقانه رو از خودم دور کنم کاش میشد ! نمی دونم توی دوران دبیرستان این احساس رو نداشتم می خوندم و امتحان میدادم حال با هر نمره ای که بود.در واقع دوران دبیرستان رو خیلی خوش بودم و توی قید و بند این حرفها نبودم و بیشتر یادگیری برام مهم بود اما حالا همش به این فکر می کنم دوستام چه نمره ای میگیرن و من از همشون بدتر میشم. دارم برای این که استادم منو تایید کنه درس میخونم و ابروداری میکنم . خاک بر سر من....دوست دارم اون شاگرد اوله باشم .همش خودم رو با دیگران مقایسه می کنم میدونم اصلا خوب نیست اما به گوشم فرو نمیره؟
مقایسه ی خودت با بقیه!!! اه اه خیلی اذیتم می کنه وقتی بهش فکر می کنم .خب به من چه من دارم برای خودم زندگی می کنم .کاش به همین راحتی که دارم می نویسم به همین راحتی هم عمل می کردم.دوست دارم خودم باشم دوست دارم فقط هدفم یادگیری باشه نه نمره.در واقع با گرفتن نمرهی نه چندان جالب ناراحت نشم بلکه خوشحال بشم چون که تونستم غلط هام رو پیدا کنم و دیگه تکرارش نکنم دوست دارم تمام این حالات رو با تموم وجودم حس کنم.....
اما باید یادم باشه با این اوضاع و احوالی که دارم نمی تمونم به اون چیزی که بخوام برسم باید بیشتر از اینها تلاش کنم .
اما بعد به خودم اومدم یادم به حرف ناپلئون افتاد که میگه : این قدر شکست خوردم تا اخر موفقم شدم و به موفقیت رسیدم .بعد به خودم گفتم نباید با این شکست احساس ناراحتی کنم و جا بزنم و دیگه دست از فعالیتم بکشم
یادم میاد استادم بهم میگفت الهه اگر نمره ی خوبی گرفتی نباید خوشحال باشی بلکه باید ناراحت باشی ......واقعا راست می گفت.......
حرفاش خیلی به دلم نشست چقدر منو راهنمایی کرد که باید چیکار کنم بهم گفت :همیشه چند پله بالا تر از بقیه باش. وای این قدر از این جور ادما خوشم میاد درس خون و باسواد.
می دونید تاثیر عمیقی روت میذارن.

باید یه چیزهایی رو تغییر داد و حذف کردن مثل همین عکس چقدر راحت داره گل رو پر پر میکنه کاش میشد به همین راحتی هم یه چیزهایی رو تغییر داد اما باز هم بستگی به دیدگاه خودت نسبت به زندگی داره ...
زندگی یعنی یک آغاز ، یعنی رسیدن ، یعنی نهایت .
من بر این باورم زندگی یعنی تمام آنچه که هست، پس باید که باشد.
لحظه ها همه سر در گم حوادثند و حوادث همه در بند لحظه ها.
در پس کوچه های زندگی، باید که به دنبال حوادث رفت و آنها را به دست آورد.
عشق و بودن را ، نفرت و حسرت و سکوت را ، آنچه برشمردم همه را می توان در پس کوچه های زندگی جستجو کرد. می توان با یک نگاه آغاز کرد ، به یک بهانه دل سپرد ، از یک لبخند گفت ، تا خود غزل ، ترانه سرود و در نهایت زندگی گم شد.
در پس کوچه های زندگی می توان صداقت را به تجربه نشست ، رفاقت را آزمود و هدایت را به چشم دید.
زندگی ، قصۀ تکرار نیست ، قصۀ رسیدن نیست ، قصه سرودن نیست ، قصۀ بودن نیست ، زندگی قصه نیست، یک واقعیت پرمعناست، چیزی مثل اولین گریه کودکی تازه متولد شده، مثل تلافی عقل و احساس ، مثل گل آفتابگردان. باید به آن رسید و حتی از آن عبور کرد.
زندگی یعنی بازی ، بازی که انسانها بازیگرانش هستند و چه خوب است که بتوانیم از پس نقشمان به خوبی برآییم.
زندگی یعنی فراز و نشیب ، یعنی باور کنیم که در پس هر فرازی نشیبی هم برای زندگی وجود دارد.
زندگی گذر عمر دقایق و کم شدن عمر ماست. زندگی پیش میرود آنگونه که باید پیش برود و ما می توانیم کاری کنیم که به بهترین نحو و یا حتی بدترین روش زندگی خود را پیش ببریم.
زندگی یعنی دفتری از خاطرات خوب و بد، با شادیها و غمها ، با دوستی ها و دشمنی ها .
ما زنده ایم زندگی می کنیم و برای پیش بردن زندگی تمام فراز و نشیب هایش را هم تحمل می کنیم.
بیایید با هم به زندگی لبخند بزنیم و در برابر شادی هایش شکر گذار باشیم و در برابر غم هایش صبر پیشه کنیم.
بیایید با هم به زندگی لبخند بزنیم و همه با هم یک صدا بگوییم :
سلام زندگی

بحث بر سر همینه . بودن یا نبودن؟؟؟ چه حس احمقانه ای
بخوای بری یا بمونی ؟
چه قدر خنده داره که ما ادما بخوایم طرز فکری رو که خودمون ایجاد کردیم با سختی فراموش کنیم .
به نظر شما سخته ؟ واقعا خنده داره.
چقدر احمقم من که نصف عمرم رو توی این اشتباهات به سر می بردم حالا بازهم ؟؟؟؟؟؟
باز هم خنده داره.
چرا من باید این جوری فکر کنم چرا نباید برای خودم پاداشی رو در نظر نگیرم؟؟؟؟؟
یه کم شور و هیجان و انرژی همه چیز رو درست می کنه فقط خودت باید این حس رو ایجاد کنی
برای خودت تفریح و هیجانو و ...... قرار بده با شور و علاقه برو .
بخند.شاد یاش .فکر زیادیش رو نکن. با دید تخصصی نگاش کن هیچ وقت ازش دل نکن ودر واقعه برو حالشو ببر![]()
![]()

وقتی به زندگیت با دقت نگاه میکنی می بینی چقدر کار داری که باید انجامش بدی!!!
مطالبه زیاد . کتابهای مختلف .چقدر باید اطلاعات عمومیت توپ باشه بعد میبینی که چقدر عقبی!!
مثل من که الان اومدم کافی نت و دارم در مورد :
times square . piccadilly circus تحقیق میکنم .
ولی در کل خیلی شیرینه خیلی![]()
![]()
این کوچولوی شیطون دختر عمه ی گل خودمه البته هنوز به دنیا نیومده دکترا میگن ۲ روز دیگه(۳۰ شهریور) به دنیا میاد.
It’s a nice feeling when you know that someone likes you
Someone thinks about you
Some one needs you. but it feels
much better when you know that someone never ever forgets your birthday.HAPPY BIRTHDAY
تولدت مبارک عزیزم ![]()
![]()
از طرف دیگه هم خیلی خوشحالم که مامانم با عمه صحبت کرد و کدورتها از بین رفت انشالله بقیه ی مسائل هم به خوبی و خوشی حل بشه![]()


امروز دنیا رو دیدم اما این بار با یه دیدگاه جدید
درسته با یه دیدگاه جدید بعد از این همه مدت به اطرافم به دقت نگاه کردم قبلا این قدر فکرم مشغول بود که به هیچ چیز توجه نمی کردم توی یه دنیای دیگه بودم دنیای دودلی و تردید اما خودم رو از اون دنیا بیرون کشیدم و دارم با تموم وجود به جای خودم نفس میکشم
در واقعه به خودم اومدم احساس میکنم زندگیم از این بن بست در اومده و می تونم برای زندگیم برنامه ریزی کنم اما باید حواسم باشه که خواسته ها و ارزو هام رو به هدف تبدیل کنم نه این که توی رویاهام باشم
باید کارهام رو اولویت بندی کنم تا از زندگیم لذت ببرم خدا جون شکرت....![]()
![]()
خدایا، نمیخوام وقتی تو هستی آدم آدمکها شم
راستش با بچه ها برنامه ریزی کردیم تا به یه مسافرت چند روزه ی شمال بریم اما نشد می دونید که ازادی که پسرها دارند ما دخترها نداریم![]()
چه میشه کرد.....؟![]()

یادم یه شب با دختر عمم رفتیم کنار دریا همین جایی که عکسشو زدم. روی اون
قایق نشستیم اخی چه روزهای خوبی بود فکر کنم از بستنی فروشی امده بودیم
عجب دنیای بزرگیه چقدر ادما راحت از هم میگذرن واقعا دنیای بی وفاییه
اما باز هم خدایا شکرت......

خوش به حالش ما که داغ بارون به دلمون موند
چقدر دلم هوای بارون کرده اون هم بدون چتر
بوی اون خاکی که توی هوا می پیچه![]()

این چه حصاری هست که با دستهای خودم دور تا دور عقلم کشیدم دوست دارم از این حصار بیرونش بیارم
چقدر فکرهای احمقانه بعضی موقعها از کارهای خودم خندم میگره
بسپارش دست خدا و بعد کارهای خودش...راستش احساس می کنم از خدا دور شدم از کارهای خودم بدم میاد نمی دونم کدوم کار درسته و کدومش غلط؟؟؟![]()
تا حالا تصمیم گرفتی که خودت رو تغییر بدی و دیگه مثل گذشتهات نباشی؟
وای امان از دست خودم!
ادم گند دماغی شدم ![]()
نیاز به یه تغییر درست و حسابی دارم اما به شرطی که خودم رو گول نزنم دختر با خودت صادق باش![]()
بذار عقلت نفس بکشه می خوام فقط به خودم موج مثبت بدم ما که تو زندگی بیشتر موقعها به خودمون موج منفی میدیم حالا چرا برعکس اون عمل نکنیم از موج منفی دادن هم که چیزی عایدمون نشد ![]()
می دونید ادم این حرفها رو راحت به زبون میاره اما کیه که عمل کنه!! اما من سعی خودم رو می کنم
راستش از این شعر خیلی خیلی خوشم امد پر معنی و پر محتوا:
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی اگهی دادم اینجا و انجا
و هر روز برای دلم مشتری امد و رفت
و هی این و ان سرسری امد و رفت
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دوده و اه هست
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه هست
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و ان دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم وغصه و ماتم است
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه ان وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای ان روز خدا امد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی ان در نوشتم:
ببخشید دیگر برای شما جایی نداریم
از این پس به جر او خدا کسی را نداریم
اخر جواب امتحانات سراسری امد پیام نور و غیر انتفاهی زبان رو مجاز شدم حالا نمی دونم پیام نور رو انتخاب کنم ؟؟
تا حالا فکر کردی از صبح تا شب چه قدر مجبوری خودت نبا شی .
چقدر مجبوری احساساتت رو به کسی نشون ندی.
چقدر مجبوری کارهایی رو انجام بدی که هیچ لذتی برات ندارن.
چقدر مجبوری به بقیه دروغ بگی تا خودتو قایم کنی.
چقدر مجبور شدی واسه کارایی که اصلا" برات لذتی نداشتن خودتو توی منگنه بگذاری .
چند بار خواستی گریه کنی و نکردی .
چند بار خواستی بخندی ولی نخندیدی.
چرا ماها عادت کردیم اون جور که خودمون دوست نداریم ، زندگی کنیم .
چرا مجبوریم از ترس این که بقیه تاییدمون نکنن کارایی رو بکنیم .
همه این اجبارا و باید و نبایدها نمیذارن شبا راحت بخوابیم .
میشه یک کم این فشار هارو کمتر کرد . نمیشه ؟؟
مثلا این که یاد بگیریم که احساساتمون رو نشون بدیم
اگه از دست کسی شکایت داشتیم به یه روش خوب به اون بفهمونیم .
اگه ازمون نظر خواستن همونی رو بگیم که باور داریم .
برای هیچ کس نقش بازی نکنیم